فرمهر منجزی

من آدم خیلی عجولی هستم. یعنی از همان اول عجول بودم؛ از همان وقتی که توی شکم مادرم بودم و مدام به تقویمم نگاه می‌کردم تا نُه ماه تمام شود و از آن‌جا بیایم بیرون. روزهای کودکی‌ام هم در عجله گذشت؛ روزهایی که مجبور بودیم به خاطر مأموریت‌های پدرم با عجله وسایلمان را جمع کنیم و برویم یک شهر دیگر.
در عوض، پدرم سعی می‌کرد با خواندن کتاب آرامم کند؛ گاهی قصه‌های فارسی می‌گفت، گاهی هم از انگلیسی می‌خواند و بعد برایم ترجمه می‌کرد.
شنیدن صدای آرام پدر شیرین بود، اما نمی‌دانم چرا باز هم عجله دست از سرم برنداشت و موقع انتخاب رشته‌ی دانشگاه هم به سراغم آمد و باعث شد چیزی را انتخاب کنم که دوستش نداشتم. برای همین، بعد از تمام شدن دانشگاه، با عجله رفتم سراغ کاری که خیال می‌کردم دوستش دارم، روزنامه‌نگاری. اما بعد از مدتی روزنامه‌نگاری هم دلم را زد و رفتم سراغ همان کاری که پدرم در کودکی برای من می‌کرد؛ ترجمه!
حالا هم که راهم را پیدا کرده‌ام و می‌خواهم آرامش داشته باشم، این ناشرها مدام زنگ می‌زنند و می‌گویند عجله کن، چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده!
 

برو به بالا

همه کالاها و خدمات اين فروشگاه حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه و فعاليت هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مبتکران می باشد