سارا قربانی‌برزی

یک روز بهاری، وسط آژیر قرمز و موشک باران به دنیا آمدم، درست وقتی که تفریح بچه‌ها فقط تخم مرغ شانسی، لی لی یا طناب بازی بود. کمی که بزرگ شدم، پدر و مادرم برایش قصه خواندند و عاشقش شدم. روزها با قصه‌ها زندگی می‌کردم و شب‌ها خوابشان را می‌دیدم.
از وقتی هم که مدرسه رفتم، خودم شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. اما هر چقدر توی کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها دنبال کتاب می‌گشتم، باز می‌رسیدم به «حسنی نگو یه دسته گل» و «خروس نگو یک ساعت» و چند کتاب تکراری دیگر.
راستش جنگ بود و کتاب قصه‌ی بچه‌ها برای کسی مهم نبود. اول‌ها فقط می‌نشستم و غصه می‌خوردم. تا این که یک روز به خودم گفتم مهم نیست که جنگ است و کتاب نیست، باید خودم قصه بنویسم...
 

برو به بالا

همه کالاها و خدمات اين فروشگاه حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه و فعاليت هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مبتکران می باشد